تبلیغات
عمونوید

زنجیر اینجا فراوان است اما چیزی که مرا به زندگی بندد نیست

 

¯ وصیت نامه

دوشنبه 25 مهر 1384

نمناکی این پست ، گردن تو ای کج کلاه

 

زنده گی را هیچ بهانه ای نیست زمانی که آشکارا بفهمی از تو بی نیاز است.

درست مثل آن دم که :

حکم نا کار آمدی ستاره را مهتاب امضاء می کند.

آن وقت است که مرگت را به زندگی سمجت ترجیح می دهی.

دیروز دوره گردی آمده همه بارش پنجره ؛ یادش بخیر

روزگاری بکر ترین زن قبیله ام،آرزویش "پنجره ای بود که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرد"

راستی آنروز چه کیمیایی بود پنجره!

اما امروز پنجره چارچوبی هر جایی شده است و خوشبختی است آن کیمیا.

و کوچه ی امروز هم ، بزاق گاه سگان شبگرد است.

دواخانه های شهر همه مملو حراج مسکن است و جماعت دلخوشن به بوسیدن عکس در قاب!

شاید همین است که فردا روز دگری برایشان نیست.

مردان قبیله ام باور کرده اند زندگی دیروزیست که خودش را مدام امروز جا می زند!!!

شما را که نمی دانم ولی خودم سالهاست میراث تمام بردگان زمینم ، آنها که سکوتشان داغ بندگیشان است!!

اما دیگر تنفس تاریکی بس است ! تحمل شب نیز هم...

امید سحر نیست باید دچار رفتن شد.....

 آن چمدان لب درگاه که پیراهن تنهایی مرا وسعت دارد کجاست ؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه 25 مهر 1384 و ساعت 11:10 ق.ظ توسط : نوید
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ تقدیم به کسی که هیچکس مثلش نیست!

شنبه 2 مهر 1384

سلام تا همیشه بانو ! ( آره پرروام)

به قول یه آقاهه ، همیشه آرزو میکردم ستاره ی دریایی باشم چسبیده به صخره سنگی در عمق اقیانوس و روزگاران را بی خبر از عبور فصل ها می دیدیم.تصور کن چقدر خوب بود ! آنوخ دیگر مجبور نبودم ببینم،عمر هزار ساله صنوبری چگونه به پلک زدن صاعقه یی خاکستر می شود!نمی دانستم تماشای محکوم به مرگ یعنی چه !

امروز که بوی مهر را متوجه می شدم یاد این عکس را به یاد میاری؟12 ساله پیش افتادم ، آرزو کردم کودک شوم ، توهم بیا ، اگرچه دستانم دیگر ارزش پذیراشدن دستانت را ندارند، اما دستم را بگیر ! بیا ، بیا در لبخند کودکان سفر کنیم! آنانکه ضامن شروع دوباره ی جهانند! آنانکه شعف را با خود دارند!شور حیات را هم نیز.

آنانکه چشمشان آیینه است که با دروغ غریبه است ! دستانشان قاصدکان مهربانی اند و دلشان هیچ جایی برای کینه ندارد.می خواهم دوباره همبازیشان شوم تا شاید انسانیت از دست رفته ام اگرچه برای لحظه ای اما برگردد.

راستش را بخواهی خودهم نفهمیدم چه شد ، در لحظه ای همه چیز تغییر کرد، باور کن اعتماد از قلب کالم رحیل بسته بود و مهربانی ام را خشم و تنفر افزون از یاد برده بود.باور نمی کنی ؟ که حس پاک عاطفه در سینه ام مرده بود.چشمانم ، عقلم و حتی قلبم محدود کار می کرد!

دیگر از من تا مصیبت راه دوری نبود ، ازمن تا مصیبت لحظه به لحظه اش قصه تلخ جدایی بود و در این حالت سنگ صبوری نداشتن چه اندازه دشوار است.

برایم قصه می گفت ، قصه که نه ، مرثیه می خواند.هر لحظه منتظر اتفاق جدیدی بودم ، ناگهان تصور کردم اگر اینها دروغ باشد چه ؟ آنقدر وحشتناک بود که ترجیح دادم بگذرم و شبی گیر آوردم که به اندازه ی حسرت زده گی چشمانتان بلند بود و آنجا بود که احساس کردم گاهی بهار چقدر غریب است!

ابر خاکستری بی باران دلگیر است !

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد  کدورت افسوس ! سخت دلگیر تر است.

شوق باز آمدن سوی توام هست ؛ اما

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوینده ی راهم بسته

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته.

وای ؛ باران

باران

شیشه ی پنجره را بَاران شست.

از دل من اما ، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران

باران

پرمرغان نگاهم را شست.

بی بی بارون ، امروز گفتی آبی که بر زمین ریخت دیگه جمع کردنش زیاد جالب نیست،

 خانم رنگین کمان

 تشنه هستمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم.

 

 

نوشته شده در شنبه 2 مهر 1384 و ساعت 07:09 ق.ظ توسط : نوید
ویرایش شده در یکشنبه 3 مهر 1384 و ساعت 02:09 ق.ظ



¯ اعتراف

شنبه 12 شهریور 1384

و بالاخره سلام.سلامی به گندگی همه روزایی که به اینجا سر نزدم ، روزایی که اصن روز نبودن تا خره خره تو تاریکی فرو رفته بودن از ثانیه هاش بوی گند تکرار می یومد از اتفاقاش سبد سبد افسوس و ماحصلش تدفین یه عالم آدم به همراه همه خاطره هایی که از شون داشتم.

اما حالا احساس می کنم نوشتن واسم لازمه ، از همه چیز علی الخصوص این حس غریبگی با تموم سرگذشتم .......

 

آن دختر که در غروب پاییز آمده بود را در غروبی زمستانی راهی کردم تا ثابت شود زمستان فصلی است برای تنها ماندن گلدان. راهی اش کردم و حتی کاسه آبی هم پشت پایش نپاشیدم آنقدر از هیچ پر بودم که تصور نکردم آن سمتی که به انگشت نشانش دادم انتهایش به کجا می رسد. او هیچ نگفت چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی و مهر سکوتش جا داشت، برداشت و مسیر انگشتم را گرفت و  رفت.

حال من بودم تک و تنها در برهوت باورهایم، شب اول را با خاطراتش گذراندم شب دوم دست و پایم می لرزید حتی خاطراتش هم از دردم کم نمی کرد باید به کسی عشق می ورزیدم با خودم گفتم  شاید معشوق بهانه ایست برای عشق !  خواستم در همان جاده بروم به دنبالش. کوله ام را بستم بند های کفشم را داشتم گره می زدم که ناگهان هوری دلم ریخت با خودم گفتم اگر او نخواهد چه ؟ آنقدر این جمله را در ذهنم تکرار کردم تا مطمئن شدم معشوق بهانه ایست برای عشق !!!

تا چشم هایم را باز کردم دستی لابه لای دستانم حس کردم مثل آن گرم نبود اما بعدتر ها گرم شد راستش نمی دانم واقعن گرم شده بود یا من به همان عادت کرده بودم. روزها می گذشت ، اول ها معمولی بود ، چتری ب آن پشت ها که هیچکس نبود داشتیم که من و او زیرش بودیم و کارهایی آن زیر کردیمو معصومیت معصیت را می فهمیدیم ..........

ولی ناگهان احساس کرد همه دارند تماشایمان می کنند !!!بی آنکه من متوجه چیزی شوم کاری کرد همه رفتند چه جوری خدا می داند.وقتی چشم هایم را باز کردم کنارم ایستاده بود محکوم تر از همیشه ، همه چیز عادی بود ولی  از آن روز به بعد بهترینهایم را آن پشت که هیچ بلکه در شلوغ ترین آبادی ها هم پیداشان نکردم شاید هم پیداشان کردم ولی نشناختمشان.کمی که گذشت بهتریهایم بدترین ها شدند هر روز خبری تازه می رسید نمی دانم شاید منبع خبری ام کذب می گفت !!! تمام سعی ام را می کردم تا چیز هایی را که می شنیدم باور نکنم ولی اتفاقات حاکی از چیز دیگری بود.تصمیم گرفتم به همان پشت برگیردیم آن هیچستان آنجا شاید دیگر خبری نشنوم.دستش را گرفتم و رفتیم آن پشت ها ، هیچکس نبود فقط ما دوتا بودیم حتی آن چتر را هم بسته بودیم، بی پروا !!!!

کمی بعد متوجه شدم همه کارم زیر سایه دلهره ایست دلیلش چه بود آن روز نفهمیدم کمی دور شدم پشت صخره ای با خودم عهد بستم تا به خاطر خودش از خودش بگذرم آمدم تصمیم را بازگو کنم حسی نگذاشت ! نپرس چه حسی نمی دانم چیزی مانند پتک بر سرم له می شد ، در هیچستان هر روز دیوار می رویید آنقدر چیز برای توجه کردن بود که دیوار ها را اصلن نمی دیدم ، چشم هایم را باز کردم دیدم صدای لرزان "نوید" فریاد می کند هر طرف خواستم بروم دیوار بود فریاد زدم این ها چیست ؟ فقط صدای نوید نوید می آمد ! گفتم آخر به غیر از تو من مگر کسی اینجا بوده است که اینها را ساخته باشد ؟ همچنان صدای لرزان فریاد می ساخت نوید .....کم کم منهم باور کردم نوید نیست  فریاد زدم نوید ....در آن دخمه در به در دنبال نوید می گشتم ... هیچ نبود فقط تشخیص صدای لرزان از طنین صدایم برایم مشکل شده بود . آینه از جیبم افتاد نیمی از نوید را در آن دیدم ، اشکم هایم را پاک کردم نوید هم از پیدا شدنش خوشحال بود او هم صورتش را پاک کرد. فریاد زدم نوید پیدا شد صدای لرزان آرام گرفت چن لحظه بعد کنار نوید بود چه جوری نمیدانم.نوید سلام کرد و مشغول به صحبت با او شد. خودم را کنار کشیدم . تمام انرژی ام را جمع کردم از روی دیوار پریدم باورم نمی شد روی دیوار بودم صورتم را برگرداندم نوید و او را دیدم آنطرف تر مشغول صحبت بودند گویی اصلن در این دنیا نیستند تمام سعی ام را کردم تا نگاهم در نگاهشان نیوفتد سریع پریدم آن طرف دیوار به محض فرود تنم یخ کرد دیوار ها اینجا بیشتر بودند بیشتر از قبل خواستم برگردم نمی توانستم مجبور به عادت شدم صدای خنده های نوید  و او می آمد حسرت می خوردم ولی محکوم بودم هیچ نمی توانستم بکنم فقط می توانستم انتظار بکشم.مدت ها گذشت همچنان صدای نوید و او می آمد نمی دانستم چه می کنند ، یکروز تا چشم هایم را باز کردم دیدم دیوار مقابلم نیست چه جوری خدا می داند.رو به رویم جاده ای بود سریع بلند شدم با ولع گام برمی داشتم می رفتم جاده هیچ نداشت ، تنها وسوسه به انتهای جاده رسیدن مرا می کشاند همین طور که می آمدم درخت سیبی دیدم احتیاج به سایه ای داشتم نزدیکش شدم ناگهان کسی از کنارم با چمدانی گذشت، می دوید دقت کردم آری همان دختری بود که در غروبی زمستانی راهی اش کردم. نگاهم به سیب دندان زده ی روی خاک افتاد .برگشتم صدایش کردم ایستاد نگاهم کرد هیچ نگفت ...............

نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1384 و ساعت 11:09 ق.ظ توسط : نوید
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ عمو نوید با رومانتیک اضافه !!!

دوشنبه 3 اسفند 1383

آن دختر در یک غروب زمستانی رسید خسته بود و فارغ از عشق ، چند فنجان بوسه خواست تا مرا برده ای کند حلقه به گوش چشمانش و من در آن لختگی باور نکردنی یقین کردم این غریبه همان است که عمری در رویاهایم نقش اول را بی عیب بازی کرده است.به جای چند فنجان بوسه یک عمر دل به او دادم .

یقینم دروغ گفت یا تقدیر ؟! هیچ کس نیست برای گفتن این پاسخ پر از اندوه.

حال او هست من هم هستم ولی طبق قانون بد سرنوشت من اینجا و او 678 کیلومتر آنور تر.

 از آخرین بار که از او جدا شدم قهر کرده ام با خورشید که اگر آن روز اول تابیده بود من و او آینده را شفافتر می دیدم.

کاش پنجره ی دلهایمان آنقدر بوسه نمی نوشید .

 از آن روزی که او رفت و من ماندم و درد انتظار ؛ ماه همدم تر است برای شب های پر از آتش و پاییز تنهایی ام.

یادش بخیر

من و تو چقدر باهم راه آمدیم ولی روزگار یک قدم هم حاظر نشد با ما راه بیاید

من و تو چقدر ناخواسته یه عالمه کارهائی کردیم که نباید میکردیم و این ها همش علائم دیوانگی است آن بیماری تقریبن کیمیای خیلی کمیاب ، و اصلن هیچ جوره دست من نبود ، ببخش ، اما حالا دست توست ، تو می توانی دیگر من را ببخشی و تمامش کنی ، درست عین برف روی پشت بام خانه جلویی که تمام شد و چقدر هم زیبا !!!

راستی این واژه تمام شدن چقدر سخت تلفظ می شود !

خسته شدیم نه از هم از انتظار برای یک علامت سوال !

گلایه ای نیست تا ابد دوست داشتنی نوید ، بارها درد کشیده ام و گفته ام که در مسیر عشق حتی اگر به بهانه ی نگاه کردن به پشت سرت هم برگردی عاشقی ات تا دنیا دنیاست زیر یک حقیقت پر رنگ و بی دلیل میماند ، عشق معامله نیست که اگر قیمت مناسب باشد  آن را به اندازه کافی هدیه بدی و اگر روبان نقره ای جعبه هدیه اش یک تای اضافی داشت زیر همه چیز بزنی و بری.

 صبورم

 ای نیکترین دیروز، ای نازنین امروز و ای تا همیشه ماندگار بانو،با هیچ کس و هیچ چیز عوضت نمیکنم حتی اگر پنجره هایمان را از هم دور کرده اند.

 

<:P:>

نوشته شده در دوشنبه 3 اسفند 1383 و ساعت 11:02 ق.ظ توسط : نوید
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ مشکی رنگه عشقه ؟!

پنجشنبه 8 بهمن 1383

انسان ها زندگانی را پیوسته دشوار نموده ،

گمان می کنند به خوشبختی خواهند رسید

صادق هدایت

-          مستقیم ؟

-          تا کجا بابا ؟

-          نرسیده به توحید

-          بیا بالا .

-          آقا یه کم اینور تر بشین این آقا هم بشینه

-          حتمن باید جریمه شین تا بفهمین جلو جای یه نفره ؟

-          ] سکوت راننده [

-          حاجی این ظبتت کار می کنه ؟

-          نمی دونم والا بعد از ظهرها پسرم کار می کنه با ماشین حتمن کار می کنه دیگه

-          پس اگه زحمتی نیس روشنش می کنی ؟

-          والاه من بلد نیستم اگه خودت سر در میاری روشن کن

-          ] صدای نوار داخل ضبظ [ کی میگه رنگ غم سیاه رنگ خوش سفیدی / کی میگه آبی رنگ صداقت مشکیه رنگ پلیدی....

-          ] مسافر پیری که عقب نشسته شروع می کنه [دوره ی آخر زمونه دیگه همچی چپکی شده ، آخه زمان ما کی این حرفا بود! یه لباس مشکی داشتیم تو عزا می پوشیدیم!!!

-          ] آقای راننده [همسن! کل زندگی ما رو که سیاهی گرفته ، عشقم روش!!!

-          ] سکوت مسافر ، آقای راننده ادامه میده [

-          چرا راه دور برم ، همین خوده من ! انگار از روز ازل بخت ما سیاه بوده ! هر روز یه بدبختی تازه از در و دیوار مثه جن بوده داده ظاهر می شه !!!

-          انگار دلت خیلی پر ها آقای راننده.

-          آخه بابا جون دردمون که یک یدوتا نیست ! هفته قبل هر روز گند تر از روز قبلش بود. شما فک کن پسر بزرگتو با دوتا بچه شیرخوره بیان جلو چشات به خاطر پونصد تومن چک برگشتی ببرن زندان تو هیچ کار نتونی بکنی ، روز بعدش از صب بری تو صف دارو واسه زنت وایسی بعد تا نوبت به تو میرسه دارو تموم بشه ، باز فرداش از مدرسه دختر نامه بیاد اگه قرضتونو ندین راش نمیدیم دیگه ، باز فرداش به خاطر معایه فنی سیزده تومن جریمه شی ...

-          ] مسافر حرف راننده رو قطع می کنه [خط عابر پیاده میشم.

-          بفرما بابا جون.

-          پدر جان بازم خدا رو شکر کن .

-          خدا رو شکر نکنیم چی کار کنیم ، قربونش برم بازم هوامونو داره ، تا امروز که پنج شنبه اس این هفته یه کم از سیاهی بختمون کم شده ، خدا رو شکر بدشانی مدشانسی نیووردیم و مشکلات داره یواش یواش حل می شه. ای بابا این توحید هم که از وقتی اینجوریش کردن چراغش سرسام آور شده

-          می تونم پیاده شم ؟

-          احتیاط کن بابا این موتوری یا رو

-          چشم بفرمایین

-          دستت دردنکنه

-          بالاخره سبز شده بجنبیم که اگه لفت بدیم باید یه چراغ دیگم بمونیم

-          ] چند لحظه بعد [

-          یا ابلفضل ال عباس ، بد بخت شدم ، خدایا خودت کمک کن

-          چه خبرت یابو ، موتور به این گندی رو ندیدی

-          بابا تا خون بیشتری ازش نرفته برسونیدش بیمارستان

-          ممکننه ضربه مغزی شده باشه

-          حالا هم دکتر شدن بابا فعلن موتور و از وسط خیابون جمع کنید ، حاج آقا شمام به جای گریه زاری این بدبختو برسونید بیمارستان امام خمینی همین بالاس.

-          ] پیرمرد راننده با کمک چن تا از مسافرا جوون موتور سوار رو ، رو صندلی عقب می ندازنن و به طرف بیمارستان می رن...و احتمالا همچنان خدا رو شکر می کنه !!!!!!!!!!!! [

 

نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن 1383 و ساعت 09:01 ق.ظ توسط : نوید
ویرایش شده در - و ساعت -